زانو نمیزنم...حتی اگر سقف اسمان کوتاهتر از قد من باشد...
کـــــــــــاش گاهی زنــــــــــــــــــدگی از اینا داشت [ ιι ] [■] [►] [►◄]

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 0:22  توسط بهزاد  | 

 

خدایا..!!
..
کاش اعتراف کنی
..
جهنمی در کار نیست
..
برای ما
....
همین روزهای برزخی زمینی کافیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:50  توسط بهزاد  | 

زود بود...ولی...دعایت مستجاب شد مادربزرگ...پیر شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:12  توسط بهزاد  | 

کاش در کودکی ام راستش را می گفتند....کاش می گفتند که پینوکیوها نه دماغشان دراز می شود....و نه آدم می شوند....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 20:35  توسط بهزاد  | 

بعضی روز ها هست که خیلی بیشتر از یک روز پیر می شوم !
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 2:23  توسط بهزاد  | 

فکر میکردم تو همدردی...ولی نه..تو هم ، دردی

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 2:9  توسط بهزاد  | 

فلاسفه خيلي حرفها زدن.....اما منطق هيچ کدامشان به پاي منطق تو درباره ي عشق نرسيد....رفتي و گفتي همينه که هست....!

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:57  توسط بهزاد  | 

نه صدایش را نازک می کرد...

ونه دستانش را" آردی"...


از کجا باید به "گرگ "بودنش شک می کردم

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:38  توسط بهزاد  | 

نگات مثل بارون می مونه و قلبم مثل کویر!!
و می دونی که کویر بدون بارون زنده ست !
پس برو بمیر...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 0:58  توسط بهزاد  | 

خدایا......آلودگی آدمها از حد هشدار گذشته...دنیا رو چند روز تعطیل نمی کنی........؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 0:40  توسط بهزاد  | 

روزگاریست که شیطان فریاد میزند...آدم پیدا کنید...سجده خواهم کرد...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 0:37  توسط بهزاد  | 

بی تو...هیچ چیز دیگر...مرا مرد نمیکند...حتی سیگار

نگاه خرابت را...از چشم هایم دریغ نکن....ویران می شود...تمام زندگیم

سهم من از تو...دلتنگی بی پایانیست...که روز ها...دیوانه ام میکند...و شب ها...شاعر

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 0:13  توسط بهزاد  | 

به چیز دیگری اگر معتاد بودم....خودم را به تخت می بستم و خلاص می شدم ..... خودم را به کجا ببندم.... از تو که نیستی....!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 0:5  توسط بهزاد  | 

میگم اگه فرهاد به جای کوه ، دل میکند ، انقدر عذاب نمیکشید...!!!
+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 2:46  توسط بهزاد  | 

یکی از انگیزه های من برای برای ادامه زندگی اینه که...هنوز یه عکس خوب برای اعلامیه ترحیم ندارم...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:21  توسط بهزاد  | 

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت ...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 0:57  توسط بهزاد  | 

اين روزهــــــــا مي‌گذرد؛ اما «مــــن».. از اين روزهـــــــا نمي‌گــــذرم!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 0:44  توسط بهزاد  | 

اين که دور دور باشم از تو و نبينمت

جا نمي شود به حجم باورم ، قبول کن

گاه ، پر زدن در آسمان شعرهايت را

از من ، از مني که يک کبوترم قبول کن .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 0:27  توسط بهزاد  | 

من اینجا بس دلم تنگ است...
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم...
ببینم آسمان هرکجا
آیا همین رنگ است؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 21:47  توسط بهزاد  | 

من بد نکردم به کسی

طلسم آه کی شدم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 21:36  توسط بهزاد  | 

یه شب خوب تو آسمون یه ستاره چشمک زنون

خنـدیـد و گـفـت کنارتـم تـا آخـرش تـا پای جـون

ستـاره قـشنـگـی بـود آرومـو نـاز و مهـربـون

ستـاره شد عشـق منـو منـم شدم عاشق اون

امـا زیـاد طول نکشیـد عشـق منـو ستـاره جـون

مـاه اومـد و ستـاره رو دزدیـد و بـرد نـامهـربـون

ستـاره رفت، با رفتنش منم شدم بی هم زبون

حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون

دلـم میخـواد داد بزنم . . .

این بود قول و قرارمون؟

تـو رفتـی و با رفتنت نذاشتـی حتـی یه نشـون

دوست دارم ستاره جون تا آخرش، تا پای جون . . . !

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 2:11  توسط بهزاد  | 

کی میگه زندگی رو نقاشی کن

رنگی مونده واسمون به جزسیا؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 1:56  توسط بهزاد  | 

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم

سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم

به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی

هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی

تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی

که دوستت ندارم این رو به خدا گفتم به سختی

من اگه دوستت نداشتم پای غمهات نمی موندم

واست این ترانه ها رو از ته دل نمی خوندم

دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی

از دلم نمیری عمرم ، نفسامی که هنوزی

تو رو محض گريه هامون که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد

تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن

خاطراتم رو نگهدار اما دستام و رها کن

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 1:50  توسط بهزاد  | 

در یک آشنایی ما با هم دست دادیم ... تو فقط دست دادی و من ... همه چیز از دست دادم ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 1:47  توسط بهزاد  | 

بگیر..
این اسلَحه اینم من...
بُکُش
وَلی ناخوناتو رو غُرورم نَکش

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 1:37  توسط بهزاد  | 

میدانی

تنهایی کجایش درد دارد !!؟

انکارش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 1:7  توسط بهزاد  | 

به دنبال اونی هستی،که دنبالت نمیگرده

تو این تقویم تنهایی،چقدر این فصل تو سرده

 

طناب دارتو وا کن،برای مردنت زوده

اونم یک روزی میفهمه،کی اینجا عاشقش بوده

 

تو این دنیا یکی هم هست،بفهمه همه درداتو

اگه اون رفت،خدا مونده،بگو با اون تو حرفاتو

 

اگه سهمت تو اون دریا،یه موج بی وفایی شد

نباید با دلی تنها،اسیر این جدایی شد

 

باید با سرنوشت جنگید ، تو هم حقتو میگیری

طناب دارتو وا کن ،تو داری ساده میمیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 0:3  توسط بهزاد  | 

تنهائی بد نیست ..
من امتحانش کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 23:56  توسط بهزاد  | 

سيمين بهبهاني :

اينكه هر سو مي‌كشم با خود، نپنداري تن‌ست 

     گورِ گردان‌ست و، در او آرزوهاي من‌ست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 1:27  توسط بهزاد  | 

قصه ما هم

"یکی بود یکی نبود"

من همانی که بی تو نبود

                                     نیست

                                            نخواهد بود

تو هم آنی که در مـن بــود

                                     هست

                                             خواهد بود

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 1:22  توسط بهزاد  |